Sunday, November 8, 2009

برای روز تولد تو

سیزدهم آبان تولدت بود...اما من روز اول آبان رفتم به پیشواز روز تولدت؛ رفته بودم شاه عبدالعظیم و بعد از خوندن نماز و دعا برای شهدای جنبش سبز و طلب عاقبت به خیری برای تو ،طبق معمول اومدم امامزاده عبدالله و از یه پرنده فروشی تو همون نزدیکی ده تا گنجشک خریدم و تو صحن امامزاده عبدالله ، با نام خدا و یاد تو رها کردم....تولدت مبارک و امیدوارم هر روزت شادتر و اخلاقی تر از روز پیش باشد.آمین.

Sunday, November 1, 2009

مهدیه جان، عمو!ازدواجت رو تبریک میگم تو اولین برادر زاده من هستی میون این پانزده دسته گلی که حاصل ازدواج هشت خواهر و برادر من بوده اند...جمعه شب توی مراسم تو، حال غریبی داشتم من و تو با هفت سال اختلاف سنی و هفتاد سال اختلاف نظر سیاسی و مذهبی احتمالا اگر هفتاد سال دیگه هم با هم باشیم نتونیم دغدغه های اجتماعی و فرهنگی و مذهبی همدیگر رو درک کنیم اما یک رابطه قوی تری هست که من و تو رو عجیب به هم وصل کرده و نگاه مهربون و دلهای گرم ما ازون جون میگیره اونهم رابطه مقدس خانوادگی است این چیزیه که باعث میشه موقع رفتنت توی دلم خالی بشه و برات از خداوند آرامش بخوام...ایندفعه مثل همیشه نمیگم« مهدیه جان،عمو»بلکه میگم« مهدیه،جانِ عمو»ازدواجت رو تبریک میگم...