Saturday, November 14, 2009
Sunday, November 8, 2009
برای روز تولد تو
سیزدهم آبان تولدت بود...اما من روز اول آبان رفتم به پیشواز روز تولدت؛ رفته بودم شاه عبدالعظیم و بعد از خوندن نماز و دعا برای شهدای جنبش سبز و طلب عاقبت به خیری برای تو ،طبق معمول اومدم امامزاده عبدالله و از یه پرنده فروشی تو همون نزدیکی ده تا گنجشک خریدم و تو صحن امامزاده عبدالله ، با نام خدا و یاد تو رها کردم....تولدت مبارک و امیدوارم هر روزت شادتر و اخلاقی تر از روز پیش باشد.آمین.
Sunday, November 1, 2009
مهدیه جان، عمو!ازدواجت رو تبریک میگم تو اولین برادر زاده من هستی میون این پانزده دسته گلی که حاصل ازدواج هشت خواهر و برادر من بوده اند...جمعه شب توی مراسم تو، حال غریبی داشتم من و تو با هفت سال اختلاف سنی و هفتاد سال اختلاف نظر سیاسی و مذهبی احتمالا اگر هفتاد سال دیگه هم با هم باشیم نتونیم دغدغه های اجتماعی و فرهنگی و مذهبی همدیگر رو درک کنیم اما یک رابطه قوی تری هست که من و تو رو عجیب به هم وصل کرده و نگاه مهربون و دلهای گرم ما ازون جون میگیره اونهم رابطه مقدس خانوادگی است این چیزیه که باعث میشه موقع رفتنت توی دلم خالی بشه و برات از خداوند آرامش بخوام...ایندفعه مثل همیشه نمیگم« مهدیه جان،عمو»بلکه میگم« مهدیه،جانِ عمو»ازدواجت رو تبریک میگم...
Sunday, October 25, 2009
گوش کن هنوز می تپد دلم
اگر سکوت کرده ام برای این است که آنزمان که غبار فرو نشست بهتر ببینیم همدیگر را...نه! با یاس نیامیخته ام که سنت ما در جهان چنین نبوده است...در انتظار فعالی به سر می برم...و همچنان ایستاده ام محکمتر و عاشق تر از پیش و در انتظاری که حرکت بزرگی را در رحم خویش می پروراند
باید پارو نزد وا داد /باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست/ به هر جا برد بدون ساحل همونجاست
باید پارو نزد وا داد /باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست/ به هر جا برد بدون ساحل همونجاست
Tuesday, October 20, 2009
Thursday, October 8, 2009
می گویند هر آدمی در زندگیش دو تولد دارد. یکی تولد اجباری که لحظه ورودش به دنیا است و هیچ اختیاری برآن متصور نیست و تولد دومی که انسان در ایجاد آن نقش مهمی ایفا می کند فردا هفدهم مهراست .سالروز دومین تولد من بعد از پنجم فروردین که تولد بی اختیار من بود. فردا روزی است که معنا به زندگی من پا گذاشت و هنوز ردپای عمیقش را بر زندگیم می بینم. درست ده سال پیش در چنین روزی ؛بعد از سپری کردن یک مسیر عجیب و غریب در دوران دبیرستان و کشتن دوره ای از بهترین دورانهای زندگیم در آن ، در حالیکه خودم را باخته بودم حس حقارت شگفتی بر جانم پنجه می افکند و پوچ و عبث می دیدم اغلب یافته ها و بافته هایم را، در حالیکه به رنج و خروش می آمدم از توهینی که به شعور انسانی همنوعانم می شد اما از زندگی توهین آمیزی که برای خودم ساخته بودم هیچ دلخوری نداشتم ، تلخکامی های این دوران و سرخوردگی شدید از آنچه از من نبود و بر من تحمیل می شد و آنچه با خود کرده بودم، در مدتی سه ماهه با انواع عکس العمل های عجیب و غریب که می دیدم من را چون آونگی در انتخاب مسیر مرگ و زندگی معلق ساخته بود...دیگر بس بود...ققنوس وجود من باید بار دیگر متولد می شد و درست در زمانی که به نوشتن وصیت نامه ام برای وداع با این جهان می اندیشیدم جوانه ای از کنار نهال خشکیده بیرون زد و رو به آسمان اوج گرفت و چنین شد که خدا در ذهن من متولد شد و جایگاهی بی رقیب یافت در عالم من...هفدهم مهر راز هایی در خود نهفته دارد که نه از بابت پرده پوشی که حیاء از خود فروشی باعث می شود سر به مُهر باقی بگذارمشان و آن شهود عارفانه را تنها به این جمله خجسته پیوند بزنم که فرمود : هر انسان شب قدری دارد از آن خود، که در آن شب گویا تنها خداوند و او در جهان وجود دارند...دامنه بختیاری های من در آنشب مرا از دانش آموزی اخراجی از مدرسه، به رتبه پنج کنکور- کنکوری که اگر در اصالتش شک داشته باشم اما در سطح رقابتش هرگز شکی نداشته و ندارم- رهنمون کرد و این کمترین دست آورد آن شب گرانقدر بود...رسم نیست کسی تولدش را به خودش تبریک بگوید اما سنت می شکنم و با کمال مسرت این روز مبارک را به خودم تبریک می گویم...
Monday, September 28, 2009
یک شب به یاد ماندنی
اینهم از اون اتفاقات جالبی بود که کمتر رخ میده دیشب تو یه محفل دوستانه بودم وبعضی از رفقای اهل هنرو اتوکشیده و عصا قورت دادَم در اونجا جمع بودن . بعضی از دوستان کمتر آشنا، تازه از خارج سُر خورده بودن و به ایران اومده بودند وبه این ترتیب بازار بحث های هنری حسابی داغ شده بود داشتیم راجع به نئوفرمالیست ها بحث می کردیم و من هم با شیطنت همینطور گزاره های ضد و نقیض طرح می کردم و دانش بچه ها رو به چالش می کشیدم و ازشون استفاده می کردم بحث از تحلیل عکس شروع شد و همینطور به موسیقی کلاسیک و نقاشی های جکسون پالک و... همینطور که بحث پیش می رفت طبق معمول این دوستان عزیز هر چند کلمه ای که می گفتند یه فحشی هم نثار موسیقی کوچه بازاری( و به قول ایشان مبتذل) یا فیلم های سینمای ایران میکردند -کاری نداریم که وقتی گفتم درباره الی را چند پله بالاتراز فیلم کشتن کوبریک میدانم نزدیک بود در جا برهان قاطع خودشون رو نشونم بدن (برای پی بردن به برهان قاطع رجوع شود به داستان زکریای رازی و حسن صباح)- من معمولا چند مدل فیلم و موسیقی در کیفم دارم از فیلمهای کاملا جدی تاریخ سینما تا فیلم فارسی هایی مثل گنج قارون وجوجه فکلی از سمفونی شهرزاد کورساکف تا مجموعه کارهای جلال همتی خلاصه بعد از کلی بحث و گیس و گیس کشی در حالیکه دیگه نا به زبون هیچ کدوم از بچه ها نمونده بود تصمیم گرفتیم یه مقداری موسیقی گوش بدیم پیشنهاد من سمفونی شهرزاد اثر کورساکف بود که همراهم داشتم و بسیار دوستش دارم اغلب بچه ها استقبال کردند و چند تا کار دیگه هم مثل باله دریاچه قو اثر چایکوفسکی پیشنهاد شد خلاصه دیدم این جمع بعد از همه این بحث ها و ادا اصولای روشنفکری عین چای جوشیده ازش بوی مرگ میاد و هیچ رقمه هم حاضر نیست از خر مبارک روشنفکریش پایین بیاد و اعتراف کنه که تو خلوتش گاهی بتهوون رو کنار جواد یساری سر یه سفره میشونه و الان اونچه که احتیاجشه یه شیش و هشته کوچه بازاریه استغفرالله یه همچین حرفی از دهن مبارک حضرات بی شباهت به کفر نبود خلاصه یه فکری کردمو با میزبان در میون گذاشتم . دی وی دی همتی رو از کیفم درآوردم و دادم به میزبان و گفتم بگذار تو دستگاه و وانمود کن که اشتباه شده و دستگاه هم دچار مشکل شده ازش خواستم فقط دو دقیقه معطلشون کنه-البته به ایشون اطمینان دادم که همه هم میدونن دی وی دی مال منه من هم که تو جعبه شیشه ای زندگی می کنم و کسی نیست ندونه مرام من رو – خلاصه تا تصویر جلال همتی اومد رو صحنه چند نفر از دهنشون در رفت " اِاِ جلال همتی " خلاصه یه نگاه از زیر چشم بهشون انداختم طفلکا انگار تازه متوجه سوتیشون شده بودند سرشون رو پایین انداخته بودند... بروشون نیاوردم... یه تعدادی از بچه ها شروع کردند به شوخی و اعتراض که نمیدونستیم کورساکف هم زیر ابرو بر می داره و ...گفتم اشتباه شده رفقا صبر کنید الان عوضش می کنم میزبان هم شروع به نقش بازی کردن کرده بود و در عین حال جلال همتی هم داشت یکی از ترانه های پریوش رو می خوند همون ترانه معروف" دختری دیدم که ماتیک تیک تیک تیک تیک تیک میکشید/ زیر لب یک خط باریک ریک ریک ریک ریک می کشید" رفتیم و اومدیم که دی وی دی رو عوض کنیم دیدیم همه از ترانه مذکور زدند زیر خنده و مجلس روحیه عوض کرده حالا دیگه حضرات کم مونده بود بشکن و بالا بنداز هم راه بندازن آقای بتهوون باز، شروع کرده بود به بشکن زدن و خنده اش همه جا رو برداشته بود و جاییکه همتی می گفت" آخه حالی به آدم می مونه نه والله/ احوالی به آدم می مونه نه بالله" همشون با هم همراهی می کردن خلاصه حدود چهل و پنج دقیقه همه داشتیم می خندیدیم و سرخوش شده بودیم و نه از کورساکف یاد کردیم و نه از کس دیگری...همیشه از اینکه بعضی از آدمها با خودشون تعارف دارند خندم می گیره به نظرم هیچ ایرادی نداره آدم فیلم "شعله" ببینه و فیلم "پاتار پانچالی" هم ببینه ایراد اینجاست که زندگی ما از جنبه معرفتی خارج شده و زود در مورد هر چیز به داوری و دستور می رسیم هر چیزی مد بشه تابعش می شیم و اسیر مشهورات هستیم یه روز فیلم دیدن مد میشه همه میشن طرفدار فیلم و سینما دیگه حالت بهم میخوره وقتی اسم کیشلوفسکی و تارکوفسکی و ... از دهان بعضیها می شنوی یه روز موسیقی، طرف تا دیروز با آوای بع بع گوسفندان حال می کرده حالا با پاوارتی بدون اینکه حتی بداند چه می خواند نرد عشق می بازد ...تو دانشگاه یهو همه می شن خواننده " چنین گفت زرتشت" حالا چی دستگیرشون میشه الله اعلم...سر تمام کلاسام نصفی از انرژیم صرف این می شه تا به بچه ها بفهمونم از اونچه که باعث لذتشون میشه اگر مخالف اخلاق نباشه خجالت نکشن در ضمن اینکه یادشون میدم تا فرق جنس اصل و تقلبی رو بفهمن و اسیر بازار بی هنری و بی ثمری و مدگرایی نشن...دیگه زیادی حرف زدم ولی به طور کلی شب به یاد ماندنی و خاطره انگیزی بود.
Friday, September 25, 2009
با توام
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
شکوه بسی شنیده ام از دل درد دیده ام
کور شود جز تو اگر زمزمه ای دگر کند
چاره کار ما تویی یاور و یار ما تویی
توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
شکوه بسی شنیده ام از دل درد دیده ام
کور شود جز تو اگر زمزمه ای دگر کند
چاره کار ما تویی یاور و یار ما تویی
توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی
Thursday, September 17, 2009
تولد محمد خواهر زاده نازنینم
لطف این روزها
امشب تولد محمد خواهر زادم بود هفته پیش تولد مهدیس اون یکی خواهر زادم بود حتما هفته دیگه تولد یکی دیگه از این دسته گل ها است ... این لطف یه خونواده پر جمعیت هست که از شادی تهی نمی شه ...مادرم همش میگه بابات اون موقع که جوون بود می گفت می خوام یه سفره تو خونم پهن باشه دور و برش پر باشه از بچه ...خدا هم لطفش رو دریغ نکرد و بنده خدا هم ...بله! اصلا هر کی ناراضی باشه من که حسابی راضیم چون ته تغاری هستم و اگر خدای نکرده هوس کنترل جمعیت به سر مبارکشون می زد بنده الان در این دنیای بسیار زیبا و دوست داشتنی نبودم!!! خلاصه داشتن پنج برادر که یکیشون در راه وطن به شهادت رسید و چهار تا خواهر از اون امتیازاتی نیست که همه داشته باشند ...حالا فکر کنید به چهارده تا نوه قد و نیم قد که همینجوری از سرو کول عمو- دایی علی بالا پایین می روند برای همشون هم اسم مستعار دارم خداییش مادراشون هم به دل نمی گیرند و میگن دایی ،عمو آخری هست و ...تو یه همچین خونه ای حتی آدم توداری مثل من هم تنها نمی مونه بالاخره یکی پیدا میشه که حرفت رو گوش کنه یامشتاق حرف زدنت کنه... اگه انتخابات باشه خودت یه گروه اجتماعی داری که باید روش کار تبلیغاتی انجام بدی مهمانی هم که داریم بچه های خودمون باهم میشن سی و پنج تا، الحمد الله خدا بابا رو بی نیاز از مال دنیا کرده،(یعنی وقتی دل گنده داشتن ده تا بچه رو بهش داده همت کار کردن و تامین اونها رو هم بهش مرحمت کرده ماشاءالله هنوز هم کارهای تجاریش رو انجام می ده و گاهی آشپزی رو برای اینکه یادش نره) در خونه بازه و عاشق مهمون اینم شده دغدغه من که چطوری با این خلقش ول کنم و برم دنبال زندگیم ... بچه ها اقلا هفته ای یه بار خونش دعوت دارند...داداش ها هم همه وضعشون مالی و زندگیشون خوبه آبجی ها هم همسران خوبی دارند و شاد شاد زندگی می کنند. این سایه پدر از اون چیز هاست که باید حسابی قدرش رو دونست عین چسب همه را به هم می چسباند درست عین چسب ...خونواده عزیز دوستتون دارم از اینکه در اینجا به دنیا اومدم راضیم گیرم نق زیاد میزنم که بر می گرده به اختلاف دیدگاه ها سر مسایل اجتماعی و سیاسی و.عدم درکش از طرف شماها( یا شایدم من!) اونهم گاهی! و شاید مسائل عاطفی که درگیرش شدم ولی کلا باهاتون خوشم...به خصوص با این چند تا خواهر و برادر زاده زیر پنج سالم که یه کلاس آموزشی چند ساله بچه داری برام ترتیب دادند...
خدایا شکرت ...مهرورزی و قدر شناسی و احترام به والدین رو از تک تک اعضای این خونواده دریغ نکن...آمین
امشب تولد محمد خواهر زادم بود هفته پیش تولد مهدیس اون یکی خواهر زادم بود حتما هفته دیگه تولد یکی دیگه از این دسته گل ها است ... این لطف یه خونواده پر جمعیت هست که از شادی تهی نمی شه ...مادرم همش میگه بابات اون موقع که جوون بود می گفت می خوام یه سفره تو خونم پهن باشه دور و برش پر باشه از بچه ...خدا هم لطفش رو دریغ نکرد و بنده خدا هم ...بله! اصلا هر کی ناراضی باشه من که حسابی راضیم چون ته تغاری هستم و اگر خدای نکرده هوس کنترل جمعیت به سر مبارکشون می زد بنده الان در این دنیای بسیار زیبا و دوست داشتنی نبودم!!! خلاصه داشتن پنج برادر که یکیشون در راه وطن به شهادت رسید و چهار تا خواهر از اون امتیازاتی نیست که همه داشته باشند ...حالا فکر کنید به چهارده تا نوه قد و نیم قد که همینجوری از سرو کول عمو- دایی علی بالا پایین می روند برای همشون هم اسم مستعار دارم خداییش مادراشون هم به دل نمی گیرند و میگن دایی ،عمو آخری هست و ...تو یه همچین خونه ای حتی آدم توداری مثل من هم تنها نمی مونه بالاخره یکی پیدا میشه که حرفت رو گوش کنه یامشتاق حرف زدنت کنه... اگه انتخابات باشه خودت یه گروه اجتماعی داری که باید روش کار تبلیغاتی انجام بدی مهمانی هم که داریم بچه های خودمون باهم میشن سی و پنج تا، الحمد الله خدا بابا رو بی نیاز از مال دنیا کرده،(یعنی وقتی دل گنده داشتن ده تا بچه رو بهش داده همت کار کردن و تامین اونها رو هم بهش مرحمت کرده ماشاءالله هنوز هم کارهای تجاریش رو انجام می ده و گاهی آشپزی رو برای اینکه یادش نره) در خونه بازه و عاشق مهمون اینم شده دغدغه من که چطوری با این خلقش ول کنم و برم دنبال زندگیم ... بچه ها اقلا هفته ای یه بار خونش دعوت دارند...داداش ها هم همه وضعشون مالی و زندگیشون خوبه آبجی ها هم همسران خوبی دارند و شاد شاد زندگی می کنند. این سایه پدر از اون چیز هاست که باید حسابی قدرش رو دونست عین چسب همه را به هم می چسباند درست عین چسب ...خونواده عزیز دوستتون دارم از اینکه در اینجا به دنیا اومدم راضیم گیرم نق زیاد میزنم که بر می گرده به اختلاف دیدگاه ها سر مسایل اجتماعی و سیاسی و.عدم درکش از طرف شماها( یا شایدم من!) اونهم گاهی! و شاید مسائل عاطفی که درگیرش شدم ولی کلا باهاتون خوشم...به خصوص با این چند تا خواهر و برادر زاده زیر پنج سالم که یه کلاس آموزشی چند ساله بچه داری برام ترتیب دادند...
خدایا شکرت ...مهرورزی و قدر شناسی و احترام به والدین رو از تک تک اعضای این خونواده دریغ نکن...آمین
Friday, September 11, 2009
ملک عشق یا ملک نفس!
دیروز بعد از مدتها در مقابل تلویزیون نشسته بودم و تفسیر قرآن آقای جوادی آملی را گوش می کردم در جایی ایشان یادی از شیخ اشراق کرد و عبارتی از ایشان نقل کرد.بار دیگر مرغ ذهنم پر کشید و به یاد موضوعی افتادم که سالهاست به آن می اندیشم. مملکت ما را از قدیم سرزمین گل و بلبل می نامند و به یک تعبیر سرزمین عشق و به این معنا که مردمان ما اهل دل و صاحب نگاهی عاشقانه به جهان بوده اند و کیست که نداند نگاه عاشقانه به جهان نگاهی سرشار از تساهل و تسامح است. در متون ادبی ما که حامل اندیشه های عرفانی ، دینی و فلسفی ما است همواره با عباراتی برخورد کرده ام که به نظرم باعث گمراهی ما در استنتاج، و خروج این حکم – اهل عشق بودن ایرانیان-شده است. برای مثال عرفای ما همواره عقل را در مقابل عشق قرار داده اند و به مناظره یا قیاس با هم وا داشته اند و احتمالا گاهی به موضعگیری در مقابل آن پرداخته اند.
حضرت مولانا که یکی از نمایندگان برجسته تفکر عاشقانه در فرهنگ ماست می فرماید:
پای استدلالیان چوبین بود
دیروز بعد از مدتها در مقابل تلویزیون نشسته بودم و تفسیر قرآن آقای جوادی آملی را گوش می کردم در جایی ایشان یادی از شیخ اشراق کرد و عبارتی از ایشان نقل کرد.بار دیگر مرغ ذهنم پر کشید و به یاد موضوعی افتادم که سالهاست به آن می اندیشم. مملکت ما را از قدیم سرزمین گل و بلبل می نامند و به یک تعبیر سرزمین عشق و به این معنا که مردمان ما اهل دل و صاحب نگاهی عاشقانه به جهان بوده اند و کیست که نداند نگاه عاشقانه به جهان نگاهی سرشار از تساهل و تسامح است. در متون ادبی ما که حامل اندیشه های عرفانی ، دینی و فلسفی ما است همواره با عباراتی برخورد کرده ام که به نظرم باعث گمراهی ما در استنتاج، و خروج این حکم – اهل عشق بودن ایرانیان-شده است. برای مثال عرفای ما همواره عقل را در مقابل عشق قرار داده اند و به مناظره یا قیاس با هم وا داشته اند و احتمالا گاهی به موضعگیری در مقابل آن پرداخته اند.
حضرت مولانا که یکی از نمایندگان برجسته تفکر عاشقانه در فرهنگ ماست می فرماید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
عقل جزوی عشق را منکر بود
عقل جزوی عشق را منکر بود
گر چه بنماید که صاحب سر بود
حضرت حافظ به عنوان یکی دیگر از این جنس اندیشمندان عرفان منش می فرمایند:
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
ما را زمنع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
حضرت حافظ به عنوان یکی دیگر از این جنس اندیشمندان عرفان منش می فرمایند:
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
ما را زمنع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
شیخ اجل سعدی شیرازی از همین گروه زبدگان است که می فرماید:
شوق را بر صبر قوت غالب است عقل را با عشق دعوی باطلست
ماجرای عقل می پرسیدم زعشق گفت معزول است و فرمانیش نیست
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
شیخ اجل سعدی شیرازی از همین گروه زبدگان است که می فرماید:
شوق را بر صبر قوت غالب است عقل را با عشق دعوی باطلست
ماجرای عقل می پرسیدم زعشق گفت معزول است و فرمانیش نیست
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
در پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
در مقابل ایشان خردگرایان عمدتا در آثار منثور به سخن درباره عشق پرداخته اند شعرا عمدتا به خرد و خردمندی نه از منظر قیاس با عشق- که برای ایشان حجیت عقل امری ثابت شده بود – بلکه از منظر تکریم عقل سخن گفته اند شاید دلیل اینکه حاملان اندیشه سبک عراقی در ادبیات ایران همواره به این قیاس همت گماشته اند نه تنها از بابت عرفان منشی ایشان بلکه واکنش به سنت پذیرفته شده خرد گرایی در سده های نخستین اسلامی - و اگر این دسته بندی ها را دارای اعتبار بدانیم - دوران سبک خراسانی بدانیم. حضور پر رنگ معتزله، اشاعره ، شعوبیه و سایر شیوه های فکری و پا برجا بودن بسیاری از سنت های ادیان وآیین های پیشا اسلامی که ادیانی مرگ اندیش نبودند و به زندگی و ابزار های آن که مهمترین آن خردورزی بود باور داشتند یکی از دلایل این رویکرد می تواند باشد.
برای نمونه حکیم ارجمند فردوسی می فرمایند:
خرد بهتر از هرچه ایزد بداد
در مقابل ایشان خردگرایان عمدتا در آثار منثور به سخن درباره عشق پرداخته اند شعرا عمدتا به خرد و خردمندی نه از منظر قیاس با عشق- که برای ایشان حجیت عقل امری ثابت شده بود – بلکه از منظر تکریم عقل سخن گفته اند شاید دلیل اینکه حاملان اندیشه سبک عراقی در ادبیات ایران همواره به این قیاس همت گماشته اند نه تنها از بابت عرفان منشی ایشان بلکه واکنش به سنت پذیرفته شده خرد گرایی در سده های نخستین اسلامی - و اگر این دسته بندی ها را دارای اعتبار بدانیم - دوران سبک خراسانی بدانیم. حضور پر رنگ معتزله، اشاعره ، شعوبیه و سایر شیوه های فکری و پا برجا بودن بسیاری از سنت های ادیان وآیین های پیشا اسلامی که ادیانی مرگ اندیش نبودند و به زندگی و ابزار های آن که مهمترین آن خردورزی بود باور داشتند یکی از دلایل این رویکرد می تواند باشد.
برای نمونه حکیم ارجمند فردوسی می فرمایند:
خرد بهتر از هرچه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد رهگشای
خرد رهنمای و خرد رهگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
اما در متون منثور برای مثال ابن سینا عشق را و گونه های آنرا نوعی ماخولیا(مالیخولیا) و از انواع بیماری می نامد و اگرچه در پایان عمر با گردشی از سمت و سوی حکمت مشاء به سمت حکمت اشراق- که در آن عشق پایگاه بلندی دارد- در شفا و پیش از آن در نمط نهم و دهم کتاب اشارات و تنبیهات راه دیگری در پیش می گیرد اما نگاه او مجموعا نگاهی خردباور است که عشق بیشتر در آن شکل نوعی چاشنی معطر دارد.
نمونه هایی که در بالا به آن اشاره شد نشان دهنده بخشی از وجوه تفکر در اندیشه ایرانی است که به هر دو گونه افراد تعلق دارد .
اما نکته مهم که اینجا برای بسیاری از افراد باعث اشتباه شده است این است که بسیاری از محققان و ایران پژوهان که اغلب به سنتها ادبی دوران میانه و متاخر اسلامی رویکرد و اقبال داشته اند این عبارات را با شواهدی ناقص دال بر صفتی برای مردم این فرهنگ کرده اند . من می خواهم در این مجال رفتار مردم در این فرهنگ را با اهل عشق و اهل عقلشان مرور کنم. بسیاری از اسامی مشهور در فرهنگ ایرانی اسلامی که امروز بر خیابانهای ماست مدارس ما را مزین کرده اند. مَدرس هایی در حوزه های علمیه به نامشان نامیده شده است برایشان در تقویمهایمان روز بزرگداشت در نظر گرفته شده است و ...
از اهالی عشق به:عین القضات همدانی، مولوی، حافظ، منصور حلاج ،
و از اهالی عقل به : ملاصدار، سهروردی، ناصرخسرو، فردوسی
آیا برخوردی که با عین القضات می شود و بدنش را در بوریا می پیچند و به آتش می کشند ، یا برخوردی که با مولوی و خاندانش می شود و از بلخ به قونیه می کشاندشان یا برخوردی که با حافظ می شود و اشعارش را به رمزآمیز ترین اشعار دوران او بدل میکند گویای موضوع نیست؟! خب بر آن اضافه کنید سرنوشت منصور حلاج و بسیاری دیگر از عرفای ما را که به علت کوتاهی مجال از آن میگذرم این افراد اکنون تکریم میشوند- گاهی با خودم می گویم شاید در حقیقت نفس این پاسداشت ها که از غرب به اینجا رسیده است برای این است که یادمان نرود با ایشان چه کرده ایم تا اگر بار دیگر کسی از این زمره را در کنار خویش دیدیم با تحقیر و تکفیر به دست آیندگانش نسپاریم. اما کو دیده عبرت گیر؟- جالب است که توسط همان کسان و اصنافی که روزی تکفیرشان می کردند امروز بزرگ داشته می شوند. گویا باید زمانی بگذرد وخونی ریخته شود تا ایشان در جایگاه قدیسان بنشینند .
باید بکشد عذاب تنهایی را آنکس که ز عصر خود فراتر باشد
ملاصدرا فرزند حاکم شیراز است اما سرنوشتی جز تبعید نمی یابد ، داستان سهروردی از کسی پنهان نیست. ناصر خسرو همان است که در فرار و گمنامی مرد و فردوسی بزرگ، پاکباخته ایست که همه چیزش را بر سر ایمانش گذاشت به وطن.
(ادامه دارد)
اما در متون منثور برای مثال ابن سینا عشق را و گونه های آنرا نوعی ماخولیا(مالیخولیا) و از انواع بیماری می نامد و اگرچه در پایان عمر با گردشی از سمت و سوی حکمت مشاء به سمت حکمت اشراق- که در آن عشق پایگاه بلندی دارد- در شفا و پیش از آن در نمط نهم و دهم کتاب اشارات و تنبیهات راه دیگری در پیش می گیرد اما نگاه او مجموعا نگاهی خردباور است که عشق بیشتر در آن شکل نوعی چاشنی معطر دارد.
نمونه هایی که در بالا به آن اشاره شد نشان دهنده بخشی از وجوه تفکر در اندیشه ایرانی است که به هر دو گونه افراد تعلق دارد .
اما نکته مهم که اینجا برای بسیاری از افراد باعث اشتباه شده است این است که بسیاری از محققان و ایران پژوهان که اغلب به سنتها ادبی دوران میانه و متاخر اسلامی رویکرد و اقبال داشته اند این عبارات را با شواهدی ناقص دال بر صفتی برای مردم این فرهنگ کرده اند . من می خواهم در این مجال رفتار مردم در این فرهنگ را با اهل عشق و اهل عقلشان مرور کنم. بسیاری از اسامی مشهور در فرهنگ ایرانی اسلامی که امروز بر خیابانهای ماست مدارس ما را مزین کرده اند. مَدرس هایی در حوزه های علمیه به نامشان نامیده شده است برایشان در تقویمهایمان روز بزرگداشت در نظر گرفته شده است و ...
از اهالی عشق به:عین القضات همدانی، مولوی، حافظ، منصور حلاج ،
و از اهالی عقل به : ملاصدار، سهروردی، ناصرخسرو، فردوسی
آیا برخوردی که با عین القضات می شود و بدنش را در بوریا می پیچند و به آتش می کشند ، یا برخوردی که با مولوی و خاندانش می شود و از بلخ به قونیه می کشاندشان یا برخوردی که با حافظ می شود و اشعارش را به رمزآمیز ترین اشعار دوران او بدل میکند گویای موضوع نیست؟! خب بر آن اضافه کنید سرنوشت منصور حلاج و بسیاری دیگر از عرفای ما را که به علت کوتاهی مجال از آن میگذرم این افراد اکنون تکریم میشوند- گاهی با خودم می گویم شاید در حقیقت نفس این پاسداشت ها که از غرب به اینجا رسیده است برای این است که یادمان نرود با ایشان چه کرده ایم تا اگر بار دیگر کسی از این زمره را در کنار خویش دیدیم با تحقیر و تکفیر به دست آیندگانش نسپاریم. اما کو دیده عبرت گیر؟- جالب است که توسط همان کسان و اصنافی که روزی تکفیرشان می کردند امروز بزرگ داشته می شوند. گویا باید زمانی بگذرد وخونی ریخته شود تا ایشان در جایگاه قدیسان بنشینند .
باید بکشد عذاب تنهایی را آنکس که ز عصر خود فراتر باشد
ملاصدرا فرزند حاکم شیراز است اما سرنوشتی جز تبعید نمی یابد ، داستان سهروردی از کسی پنهان نیست. ناصر خسرو همان است که در فرار و گمنامی مرد و فردوسی بزرگ، پاکباخته ایست که همه چیزش را بر سر ایمانش گذاشت به وطن.
(ادامه دارد)
Tuesday, September 8, 2009
دوست عزیزی که میگه چرا از تخصصت خبری تو وبلاگت نیست و تهدید میکنه که برام پیام نمی گذاره...خب نذار ...من برخلاف دیگران اصلا به آزادی بیان اعتقادی ندارم...شوخی کردم به زودی وب سایت ما که یک دانشنامه هنری هست راه خواهد افتاد اغراق نیست اگر بگویم منحصر به فرد است و یکسال است که جوانیم رو به پاش ریختم ...این یکسال و بقیه اش فدای یه وجب خاک کردستان،سیستان، خوزستان یا هرجای دیگر این بهشت جهل زده
Sunday, September 6, 2009
Thursday, September 3, 2009
Sunday, August 30, 2009
با توام
به نام خدای مهربان
سحر دهمین روز ماه مبارک رمضان است . با تو هستم مهربان که بارها دستم را گرفته ای. بار ها خستگی ام را دیده ای و بارم را بر دوش کشیده ای. بارها از لغزش بازم داشتی در حالیکه اگر نبودی فرو افتاده بودم در منجلابی که آنجا نیز به جز به تو کسی را یارای دستگیری نبود . من همان علیرضا هستم با همان صداقت و با همان ناتوانایی های گذشته و تو همان هستی مهربان و بخشنده و این بی جهت نیست که مطلع تمام سوره های قرآنت با این دو صفت زیبایت آغاز می شود هر چند برای تو دو نام زیبای دیگر می شناسم «ستار» و «غفار» و مرا با این دو صفت تو کارها بوده است و خواهد بود.
با تو هستم که مرا خوبتر از من می شناسی . باتو هستم که به من آموزاندی چگونه بشناسم و فریفته نشوم در نشئه ایمان گرفتار نیایم و از حرکت رویگردان نشوم حال می بینم که باز نایی برای ادامه مسیر ندارم فرو افتاده ام و در مسیر شرک آمیز آویختن به دیگران حرکت می کنم و مگر نه اینکه فرموده ای « الیس الله و بکاف عبده» این دست های باز و خالی من که حتی غیرت می ورزم برای دراز کردن آن پیش نزدیکترین بندگانت. و مگر از شیطان کمترم! که غیرت ورزید سجده بر غیر تو را حتی به دستور تو! اینجا که دستوری دیگر است پس دستگیر باش و بنده نواز که از کریمان جز این انتظاری نیست
یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیش ازآنی که چوگردی زمیان برخیزم
سحر دهمین روز ماه مبارک رمضان است . با تو هستم مهربان که بارها دستم را گرفته ای. بار ها خستگی ام را دیده ای و بارم را بر دوش کشیده ای. بارها از لغزش بازم داشتی در حالیکه اگر نبودی فرو افتاده بودم در منجلابی که آنجا نیز به جز به تو کسی را یارای دستگیری نبود . من همان علیرضا هستم با همان صداقت و با همان ناتوانایی های گذشته و تو همان هستی مهربان و بخشنده و این بی جهت نیست که مطلع تمام سوره های قرآنت با این دو صفت زیبایت آغاز می شود هر چند برای تو دو نام زیبای دیگر می شناسم «ستار» و «غفار» و مرا با این دو صفت تو کارها بوده است و خواهد بود.
با تو هستم که مرا خوبتر از من می شناسی . باتو هستم که به من آموزاندی چگونه بشناسم و فریفته نشوم در نشئه ایمان گرفتار نیایم و از حرکت رویگردان نشوم حال می بینم که باز نایی برای ادامه مسیر ندارم فرو افتاده ام و در مسیر شرک آمیز آویختن به دیگران حرکت می کنم و مگر نه اینکه فرموده ای « الیس الله و بکاف عبده» این دست های باز و خالی من که حتی غیرت می ورزم برای دراز کردن آن پیش نزدیکترین بندگانت. و مگر از شیطان کمترم! که غیرت ورزید سجده بر غیر تو را حتی به دستور تو! اینجا که دستوری دیگر است پس دستگیر باش و بنده نواز که از کریمان جز این انتظاری نیست
یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیش ازآنی که چوگردی زمیان برخیزم
Saturday, August 29, 2009
یک استکان چای و اندکی اندیشه
به نام خداوند بخشنده مهربان
مشاوره صور گوناگونی دارد گاهی( و شاید اغلب مواقع) برای گرفتن تایید از دیگران است. گاهی آدمها به دنبال پیدا کردن راه حل هستند و از سر استیصال رو به مشاوره می آورند. گاهی آدمها بر ای نقد شدن و در حالیکه از درستی نظرشان مطمئن- واژه اطمینان را شکننده تر از یقین می دانم- هستند رو به مشاوره می آورند این نیز نوعی از مشاوره است گاهی مشاوره تبدیل به نوعی تجمل و زینت می شود و گاهی ... به هر حال هر کدام از ما ممکن است در شرایط خاص رو به یکی از اینگونه مشاوره ها بیاوریم. این مشاوره ها گاهی ممکن است در جامه به نقد کشیده شدن آثارمان باشد گاهی در جهت به نقد کشیدن شخصیت مان و یا رفتار شخصی مان( نامهای دیگر اینگونه مشاوره ها را بهتر می دانیم:نصیحت، انتقاد و ...)اما آنچه برای من مسجل است و از طریق تاملاتم به آن رسیده ام این است که اصولا هیچ انسان خردمندی در طول تاریخ خود را بی نیاز از نقد ندیده است به خصوص نقد از نوع سوم که در بالا آمد شکی نیست که بستن در نقد باعث نابودی انسان می شود. انسان، آنسان که من دیدم قابلیت ایمان آوردن به هر چیزی که در آن پایمردی کند دارد. در این موضوع کمترین تردیدی ندارم . انسان خردمند حتی منتقد را خودش می سازد و در نظر گاه منتقد ضعف هایش را عریان می کند و به انتظار تکامل می نشیند و این سیر را نه در زمان خود که در طول تاریخ پی می گیرد برای انسان خردمند جهان با مرگ پایان نمی پذیرد بلکه او در متن جهان به گفتگو نشسته است از پس سالیان پاسخ می گیرد سخنی و سوالی طرح می کند و در طول تاریخ دیگران را به پاسخگویی آن می خواند برای او معرفت به جهان موضوعی جدی است مرزی در حیطه معرفت نمی شناسد می کاود و می پوید تا بیابد و ایمان بیاورد و باز ایمان خود را در معرض داوری و نقد بگذارد و اما ایمان امری ناگزیر است برای او ...در مقابل انسان خردمند انسان خودشیفته است که مرید می پرورد او برای هر سوالی پاسخی دارد و ایمان را به دیگران هدیه می کند ! او سوالی ندارد . در مقابل سوالات فقط پاسخ می دهد و آنچه می گوید را کلام آخر می داند مگر کلامی که در همان راستا باشد و از همان رنگ . خود را در جایگاهی خدشه ناپذیر می پندارد اگر چیزی را می آموزد نه برای این است که از آن برای تراش اندیشه اش استفاده کند بلکه از آن برای پروار کردن خود استفاده می کند برای این نمی آموزد که بر ضعف هایش غلبه کند بلکه برای این می آموزد که در سیاستی تهاجمی به سوی ضعف های دیگران ضعف های خود را پنهان کند برای او سوالی مطرح نیست بلکه از جایگاهی بالا به جهان می نگرد جالب این است که خود را در معرض آزمایش قرار نمی دهد بلکه همیشه دست به نقد می زند و ضعف های عملی اندیشه اش را در پشت عوامل فرعی و گاهی خیالی مخفی می کند برای او هیچ پرسشی ختم به پرسش تازه تری نمی شود بلکه برای او هر پاسخی لحظه شادی آور مرگ یک پرسش است...شاید تلخ باشد شنیدن اینکه هر کدام از ما در مسیر بین این دو قطب در حال آمدن و رفتنیم بسته به اینکه در کدام دیار بیشتر توقف می کنیم به یکی از این دو دسته منتسب خواهیم شد هر چند امیدوارم به دسته اول بیشتر وابسته باشیم تا دومی .
مشاوره صور گوناگونی دارد گاهی( و شاید اغلب مواقع) برای گرفتن تایید از دیگران است. گاهی آدمها به دنبال پیدا کردن راه حل هستند و از سر استیصال رو به مشاوره می آورند. گاهی آدمها بر ای نقد شدن و در حالیکه از درستی نظرشان مطمئن- واژه اطمینان را شکننده تر از یقین می دانم- هستند رو به مشاوره می آورند این نیز نوعی از مشاوره است گاهی مشاوره تبدیل به نوعی تجمل و زینت می شود و گاهی ... به هر حال هر کدام از ما ممکن است در شرایط خاص رو به یکی از اینگونه مشاوره ها بیاوریم. این مشاوره ها گاهی ممکن است در جامه به نقد کشیده شدن آثارمان باشد گاهی در جهت به نقد کشیدن شخصیت مان و یا رفتار شخصی مان( نامهای دیگر اینگونه مشاوره ها را بهتر می دانیم:نصیحت، انتقاد و ...)اما آنچه برای من مسجل است و از طریق تاملاتم به آن رسیده ام این است که اصولا هیچ انسان خردمندی در طول تاریخ خود را بی نیاز از نقد ندیده است به خصوص نقد از نوع سوم که در بالا آمد شکی نیست که بستن در نقد باعث نابودی انسان می شود. انسان، آنسان که من دیدم قابلیت ایمان آوردن به هر چیزی که در آن پایمردی کند دارد. در این موضوع کمترین تردیدی ندارم . انسان خردمند حتی منتقد را خودش می سازد و در نظر گاه منتقد ضعف هایش را عریان می کند و به انتظار تکامل می نشیند و این سیر را نه در زمان خود که در طول تاریخ پی می گیرد برای انسان خردمند جهان با مرگ پایان نمی پذیرد بلکه او در متن جهان به گفتگو نشسته است از پس سالیان پاسخ می گیرد سخنی و سوالی طرح می کند و در طول تاریخ دیگران را به پاسخگویی آن می خواند برای او معرفت به جهان موضوعی جدی است مرزی در حیطه معرفت نمی شناسد می کاود و می پوید تا بیابد و ایمان بیاورد و باز ایمان خود را در معرض داوری و نقد بگذارد و اما ایمان امری ناگزیر است برای او ...در مقابل انسان خردمند انسان خودشیفته است که مرید می پرورد او برای هر سوالی پاسخی دارد و ایمان را به دیگران هدیه می کند ! او سوالی ندارد . در مقابل سوالات فقط پاسخ می دهد و آنچه می گوید را کلام آخر می داند مگر کلامی که در همان راستا باشد و از همان رنگ . خود را در جایگاهی خدشه ناپذیر می پندارد اگر چیزی را می آموزد نه برای این است که از آن برای تراش اندیشه اش استفاده کند بلکه از آن برای پروار کردن خود استفاده می کند برای این نمی آموزد که بر ضعف هایش غلبه کند بلکه برای این می آموزد که در سیاستی تهاجمی به سوی ضعف های دیگران ضعف های خود را پنهان کند برای او سوالی مطرح نیست بلکه از جایگاهی بالا به جهان می نگرد جالب این است که خود را در معرض آزمایش قرار نمی دهد بلکه همیشه دست به نقد می زند و ضعف های عملی اندیشه اش را در پشت عوامل فرعی و گاهی خیالی مخفی می کند برای او هیچ پرسشی ختم به پرسش تازه تری نمی شود بلکه برای او هر پاسخی لحظه شادی آور مرگ یک پرسش است...شاید تلخ باشد شنیدن اینکه هر کدام از ما در مسیر بین این دو قطب در حال آمدن و رفتنیم بسته به اینکه در کدام دیار بیشتر توقف می کنیم به یکی از این دو دسته منتسب خواهیم شد هر چند امیدوارم به دسته اول بیشتر وابسته باشیم تا دومی .
Thursday, August 27, 2009
نمیرم الهی با این همه هنرم
بالاخره کارشناسی ارشد قبول شدم همین الان خبرش رسید آنهم بعد از تالیف و چاپ سه جلد کتاب در زمینه آموزشی در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد! بعد از بستن دو تا سه پایان نامه کارشناسی ارشد برای دوستان بعد از رد کردن پیشنهاد ناشر دست و دلباز! برای نوشتن کتاب آموزشی دوره دکترای پژوهش هنر!
بعد از اینکه چند تن از شاگردهام رتبه زیر ده کنکور کارشناسی و کارشناسی ارشد را بدست آوردند و خودم قبول نشدم بعد از اینکه استاد کوپال که سه دوره به عنوان بهترین استاد دانشگاه های هنری ایران شناخته شده است و کار های جدی تر پژوهشی ام را با ایشان انجام می دهم به من گفت : "خاک بر سرت تو باید الان دانشجوی دکترا باشی تا عضو هیات علمی دانشگاه آزادت کنم نه اینکه فقط یک مدرک لیسانس داشته باشی"خلاصه قبول شدم حالا نمی دانم تو این شرایطی که هستیم اصلا باید خوشحال باشم یا نه؟!
خدا را شکر
به روح تختی عزیز
آخرین پهلوان آیینی ایران
و گرامی معلم زندگیم
****
ساعتی آهسته می گریم
روی پلک شب چراغانی
روشنی در تیرگی غرق است
دور سوها سخت ظلمانی
سایه اشباح بر سرشانه تابوتی
و چون دزدان رسته بر زبانشان نغمه سوتی
در دل دیوار می رفتند...
پچ پچ اشباح می پیچد به خنده
زیر گوش شب
که فردا مرد دوران
از کنار مام خود ایران
کام می گیرد
ذهن تلخ خویش می شویم
یاد را از گوشه تاریک این خانقاه
می کشانم در میان سفره دوران دور و نور
زنگ و ضرب مرشد کامل
زیر تاق دل
مردمان چون موج دریاها خروشان و به هم پیچیده در تنگی
جگر ها خون شده از زخم دندانها
دو چشم خویش بر گود مروت دوخته
آهسته می گویند
کدامین پهلوان آیا؟!
به رسم آداب مرشد گفت:
جماعت! عاقبتمان جملگی کوچ است
اگر مردی نباشد میل و کباده همه پوچ است
کنون در گود
رفیقانی رقیب امروزاستادند
عبور مرگ می بینند و
با دستان
سیه چشم طمع را کور می سازند
و از خویشان مگر خویشی نمی خواهند...
جماعت جمله در غیرت
غریو شوق از هرسو
میانشان
پهلوانان چشمها نزدیک
بهت آلود
به هم با غصه می گویند
مبارک باد فهمیدن!
و در بالای بام زورخانه
ورای شیشه ای سرد و عرق کرده
دو چشم طفل
میان محو شیشه آستینش چهره ساییده
تمام صحنه ها را تام می بلعید
و می دانست اگر مردی نباشد صحنه دیگر نیست
زمان چرخید اندر گود ....
و طفل خُرد مردی شد
و چندی بعد
طنین زنگ مرشد آن فسرده نای در پوچی
جوانه زد میان کاسه چشمانی تهی در راه...
و شد یکتا دلیر و مرد مردستان
از آن پس پهلوان ما
هم او افتاده در غم ریسمان شادی مردم
خمیده زانوان
– چون صورتک ها خنده بر لب اشکها پنهان-
استاد
رایت را به دستی
سوی ایران تا غریبستان
زمین زد خورد و بر پاخاست
و بر اهریمنان تازید و بر بالای افرازید
رایت ایمان را
از آن پس پهلوان
آن قامتش البرز یاد آور
غمین آهنگر دوران که می دانست
آسوده
نیاسوده
به خود می گفت:
«هلا بایست خم شد از کمر
تا دست بفشارید
کنون این آخرین پیکار...»
و این جز سرنوشت پهلوانان نیست
می دانست
که او را چشمها در راه است...
زنگ و ضرب مرشد کامل
پهلوان تنها
زیر تاق دل
بالا را نظر می کرد
و از تردید هایش باز می پرسید
وگر مردی نباشد...؟
پهلوان جان رخصت اِستادن اینجا نیست
اینجا آخرین پرده است
در قمار زندگی شاید
پهلوانی آخرین برگ است...
دو چشم طفل
میان محو شیشه آستینش چهره ساییده
تمام صحنه ها را تام می بلعید
و می دانست
اگر مردی نباشد صحنه دیگر...
Wednesday, August 19, 2009

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را کین خاکیانرا می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای" شه "کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم
روزی من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
هر جا که گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم اوچون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه ی خود ره دهی
پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
نی نی منم سر خوان تو سر خیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را کین خاکیانرا می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای" شه "کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم
روزی من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
هر جا که گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم اوچون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه ی خود ره دهی
پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
نی نی منم سر خوان تو سر خیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
Subscribe to:
Posts (Atom)
