Monday, September 28, 2009

یک شب به یاد ماندنی

اینهم از اون اتفاقات جالبی بود که کمتر رخ میده دیشب تو یه محفل دوستانه بودم وبعضی از رفقای اهل هنرو اتوکشیده و عصا قورت دادَم در اونجا جمع بودن . بعضی از دوستان کمتر آشنا، تازه از خارج سُر خورده بودن و به ایران اومده بودند وبه این ترتیب بازار بحث های هنری حسابی داغ شده بود داشتیم راجع به نئوفرمالیست ها بحث می کردیم و من هم با شیطنت همینطور گزاره های ضد و نقیض طرح می کردم و دانش بچه ها رو به چالش می کشیدم و ازشون استفاده می کردم بحث از تحلیل عکس شروع شد و همینطور به موسیقی کلاسیک و نقاشی های جکسون پالک و... همینطور که بحث پیش می رفت طبق معمول این دوستان عزیز هر چند کلمه ای که می گفتند یه فحشی هم نثار موسیقی کوچه بازاری( و به قول ایشان مبتذل) یا فیلم های سینمای ایران میکردند -کاری نداریم که وقتی گفتم درباره الی را چند پله بالاتراز فیلم کشتن کوبریک میدانم نزدیک بود در جا برهان قاطع خودشون رو نشونم بدن (برای پی بردن به برهان قاطع رجوع شود به داستان زکریای رازی و حسن صباح)- من معمولا چند مدل فیلم و موسیقی در کیفم دارم از فیلمهای کاملا جدی تاریخ سینما تا فیلم فارسی هایی مثل گنج قارون وجوجه فکلی از سمفونی شهرزاد کورساکف تا مجموعه کارهای جلال همتی خلاصه بعد از کلی بحث و گیس و گیس کشی در حالیکه دیگه نا به زبون هیچ کدوم از بچه ها نمونده بود تصمیم گرفتیم یه مقداری موسیقی گوش بدیم پیشنهاد من سمفونی شهرزاد اثر کورساکف بود که همراهم داشتم و بسیار دوستش دارم اغلب بچه ها استقبال کردند و چند تا کار دیگه هم مثل باله دریاچه قو اثر چایکوفسکی پیشنهاد شد خلاصه دیدم این جمع بعد از همه این بحث ها و ادا اصولای روشنفکری عین چای جوشیده ازش بوی مرگ میاد و هیچ رقمه هم حاضر نیست از خر مبارک روشنفکریش پایین بیاد و اعتراف کنه که تو خلوتش گاهی بتهوون رو کنار جواد یساری سر یه سفره میشونه و الان اونچه که احتیاجشه یه شیش و هشته کوچه بازاریه استغفرالله یه همچین حرفی از دهن مبارک حضرات بی شباهت به کفر نبود خلاصه یه فکری کردمو با میزبان در میون گذاشتم . دی وی دی همتی رو از کیفم درآوردم و دادم به میزبان و گفتم بگذار تو دستگاه و وانمود کن که اشتباه شده و دستگاه هم دچار مشکل شده ازش خواستم فقط دو دقیقه معطلشون کنه-البته به ایشون اطمینان دادم که همه هم میدونن دی وی دی مال منه من هم که تو جعبه شیشه ای زندگی می کنم و کسی نیست ندونه مرام من رو – خلاصه تا تصویر جلال همتی اومد رو صحنه چند نفر از دهنشون در رفت " اِاِ جلال همتی " خلاصه یه نگاه از زیر چشم بهشون انداختم طفلکا انگار تازه متوجه سوتیشون شده بودند سرشون رو پایین انداخته بودند... بروشون نیاوردم... یه تعدادی از بچه ها شروع کردند به شوخی و اعتراض که نمیدونستیم کورساکف هم زیر ابرو بر می داره و ...گفتم اشتباه شده رفقا صبر کنید الان عوضش می کنم میزبان هم شروع به نقش بازی کردن کرده بود و در عین حال جلال همتی هم داشت یکی از ترانه های پریوش رو می خوند همون ترانه معروف" دختری دیدم که ماتیک تیک تیک تیک تیک تیک میکشید/ زیر لب یک خط باریک ریک ریک ریک ریک می کشید" رفتیم و اومدیم که دی وی دی رو عوض کنیم دیدیم همه از ترانه مذکور زدند زیر خنده و مجلس روحیه عوض کرده حالا دیگه حضرات کم مونده بود بشکن و بالا بنداز هم راه بندازن آقای بتهوون باز، شروع کرده بود به بشکن زدن و خنده اش همه جا رو برداشته بود و جاییکه همتی می گفت" آخه حالی به آدم می مونه نه والله/ احوالی به آدم می مونه نه بالله" همشون با هم همراهی می کردن خلاصه حدود چهل و پنج دقیقه همه داشتیم می خندیدیم و سرخوش شده بودیم و نه از کورساکف یاد کردیم و نه از کس دیگری...همیشه از اینکه بعضی از آدمها با خودشون تعارف دارند خندم می گیره به نظرم هیچ ایرادی نداره آدم فیلم "شعله" ببینه و فیلم "پاتار پانچالی" هم ببینه ایراد اینجاست که زندگی ما از جنبه معرفتی خارج شده و زود در مورد هر چیز به داوری و دستور می رسیم هر چیزی مد بشه تابعش می شیم و اسیر مشهورات هستیم یه روز فیلم دیدن مد میشه همه میشن طرفدار فیلم و سینما دیگه حالت بهم میخوره وقتی اسم کیشلوفسکی و تارکوفسکی و ... از دهان بعضیها می شنوی یه روز موسیقی، طرف تا دیروز با آوای بع بع گوسفندان حال می کرده حالا با پاوارتی بدون اینکه حتی بداند چه می خواند نرد عشق می بازد ...تو دانشگاه یهو همه می شن خواننده " چنین گفت زرتشت" حالا چی دستگیرشون میشه الله اعلم...سر تمام کلاسام نصفی از انرژیم صرف این می شه تا به بچه ها بفهمونم از اونچه که باعث لذتشون میشه اگر مخالف اخلاق نباشه خجالت نکشن در ضمن اینکه یادشون میدم تا فرق جنس اصل و تقلبی رو بفهمن و اسیر بازار بی هنری و بی ثمری و مدگرایی نشن...دیگه زیادی حرف زدم ولی به طور کلی شب به یاد ماندنی و خاطره انگیزی بود.

Friday, September 25, 2009

با توام

با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
شکوه بسی شنیده ام از دل درد دیده ام
کور شود جز تو اگر زمزمه ای دگر کند
چاره کار ما تویی یاور و یار ما تویی
توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی

Thursday, September 17, 2009

تولد محمد خواهر زاده نازنینم

لطف این روزها
امشب تولد محمد خواهر زادم بود هفته پیش تولد مهدیس اون یکی خواهر زادم بود حتما هفته دیگه تولد یکی دیگه از این دسته گل ها است ... این لطف یه خونواده پر جمعیت هست که از شادی تهی نمی شه ...مادرم همش میگه بابات اون موقع که جوون بود می گفت می خوام یه سفره تو خونم پهن باشه دور و برش پر باشه از بچه ...خدا هم لطفش رو دریغ نکرد و بنده خدا هم ...بله! اصلا هر کی ناراضی باشه من که حسابی راضیم چون ته تغاری هستم و اگر خدای نکرده هوس کنترل جمعیت به سر مبارکشون می زد بنده الان در این دنیای بسیار زیبا و دوست داشتنی نبودم!!! خلاصه داشتن پنج برادر که یکیشون در راه وطن به شهادت رسید و چهار تا خواهر از اون امتیازاتی نیست که همه داشته باشند ...حالا فکر کنید به چهارده تا نوه قد و نیم قد که همینجوری از سرو کول عمو- دایی علی بالا پایین می روند برای همشون هم اسم مستعار دارم خداییش مادراشون هم به دل نمی گیرند و میگن دایی ،عمو آخری هست و ...تو یه همچین خونه ای حتی آدم توداری مثل من هم تنها نمی مونه بالاخره یکی پیدا میشه که حرفت رو گوش کنه یامشتاق حرف زدنت کنه... اگه انتخابات باشه خودت یه گروه اجتماعی داری که باید روش کار تبلیغاتی انجام بدی مهمانی هم که داریم بچه های خودمون باهم میشن سی و پنج تا، الحمد الله خدا بابا رو بی نیاز از مال دنیا کرده،(یعنی وقتی دل گنده داشتن ده تا بچه رو بهش داده همت کار کردن و تامین اونها رو هم بهش مرحمت کرده ماشاءالله هنوز هم کارهای تجاریش رو انجام می ده و گاهی آشپزی رو برای اینکه یادش نره) در خونه بازه و عاشق مهمون اینم شده دغدغه من که چطوری با این خلقش ول کنم و برم دنبال زندگیم ... بچه ها اقلا هفته ای یه بار خونش دعوت دارند...داداش ها هم همه وضعشون مالی و زندگیشون خوبه آبجی ها هم همسران خوبی دارند و شاد شاد زندگی می کنند. این سایه پدر از اون چیز هاست که باید حسابی قدرش رو دونست عین چسب همه را به هم می چسباند درست عین چسب ...خونواده عزیز دوستتون دارم از اینکه در اینجا به دنیا اومدم راضیم گیرم نق زیاد میزنم که بر می گرده به اختلاف دیدگاه ها سر مسایل اجتماعی و سیاسی و.عدم درکش از طرف شماها( یا شایدم من!) اونهم گاهی! و شاید مسائل عاطفی که درگیرش شدم ولی کلا باهاتون خوشم...به خصوص با این چند تا خواهر و برادر زاده زیر پنج سالم که یه کلاس آموزشی چند ساله بچه داری برام ترتیب دادند...
خدایا شکرت ...مهرورزی و قدر شناسی و احترام به والدین رو از تک تک اعضای این خونواده دریغ نکن...آمین

Friday, September 11, 2009

ملک عشق یا ملک نفس!
دیروز بعد از مدتها در مقابل تلویزیون نشسته بودم و تفسیر قرآن آقای جوادی آملی را گوش می کردم در جایی ایشان یادی از شیخ اشراق کرد و عبارتی از ایشان نقل کرد.بار دیگر مرغ ذهنم پر کشید و به یاد موضوعی افتادم که سالهاست به آن می اندیشم. مملکت ما را از قدیم سرزمین گل و بلبل می نامند و به یک تعبیر سرزمین عشق و به این معنا که مردمان ما اهل دل و صاحب نگاهی عاشقانه به جهان بوده اند و کیست که نداند نگاه عاشقانه به جهان نگاهی سرشار از تساهل و تسامح است. در متون ادبی ما که حامل اندیشه های عرفانی ، دینی و فلسفی ما است همواره با عباراتی برخورد کرده ام که به نظرم باعث گمراهی ما در استنتاج، و خروج این حکم – اهل عشق بودن ایرانیان-شده است. برای مثال عرفای ما همواره عقل را در مقابل عشق قرار داده اند و به مناظره یا قیاس با هم وا داشته اند و احتمالا گاهی به موضعگیری در مقابل آن پرداخته اند.
حضرت مولانا که یکی از نمایندگان برجسته تفکر عاشقانه در فرهنگ ماست می فرماید:

پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

عقل جزوی عشق را منکر بود
گر چه بنماید که صاحب سر بود

حضرت حافظ به عنوان یکی دیگر از این جنس اندیشمندان عرفان منش می فرمایند:

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

ما را زمنع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

شیخ اجل سعدی شیرازی از همین گروه زبدگان است که می فرماید:

شوق را بر صبر قوت غالب است عقل را با عشق دعوی باطلست

ماجرای عقل می پرسیدم زعشق گفت معزول است و فرمانیش نیست

در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
در پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت




در مقابل ایشان خردگرایان عمدتا در آثار منثور به سخن درباره عشق پرداخته اند شعرا عمدتا به خرد و خردمندی نه از منظر قیاس با عشق- که برای ایشان حجیت عقل امری ثابت شده بود – بلکه از منظر تکریم عقل سخن گفته اند شاید دلیل اینکه حاملان اندیشه سبک عراقی در ادبیات ایران همواره به این قیاس همت گماشته اند نه تنها از بابت عرفان منشی ایشان بلکه واکنش به سنت پذیرفته شده خرد گرایی در سده های نخستین اسلامی - و اگر این دسته بندی ها را دارای اعتبار بدانیم - دوران سبک خراسانی بدانیم. حضور پر رنگ معتزله، اشاعره ، شعوبیه و سایر شیوه های فکری و پا برجا بودن بسیاری از سنت های ادیان وآیین های پیشا اسلامی که ادیانی مرگ اندیش نبودند و به زندگی و ابزار های آن که مهمترین آن خردورزی بود باور داشتند یکی از دلایل این رویکرد می تواند باشد.

برای نمونه حکیم ارجمند فردوسی می فرمایند:

خرد بهتر از هرچه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد رهگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای

اما در متون منثور برای مثال ابن سینا عشق را و گونه های آنرا نوعی ماخولیا(مالیخولیا) و از انواع بیماری می نامد و اگرچه در پایان عمر با گردشی از سمت و سوی حکمت مشاء به سمت حکمت اشراق- که در آن عشق پایگاه بلندی دارد- در شفا و پیش از آن در نمط نهم و دهم کتاب اشارات و تنبیهات راه دیگری در پیش می گیرد اما نگاه او مجموعا نگاهی خردباور است که عشق بیشتر در آن شکل نوعی چاشنی معطر دارد.
نمونه هایی که در بالا به آن اشاره شد نشان دهنده بخشی از وجوه تفکر در اندیشه ایرانی است که به هر دو گونه افراد تعلق دارد .
اما نکته مهم که اینجا برای بسیاری از افراد باعث اشتباه شده است این است که بسیاری از محققان و ایران پژوهان که اغلب به سنتها ادبی دوران میانه و متاخر اسلامی رویکرد و اقبال داشته اند این عبارات را با شواهدی ناقص دال بر صفتی برای مردم این فرهنگ کرده اند . من می خواهم در این مجال رفتار مردم در این فرهنگ را با اهل عشق و اهل عقلشان مرور کنم. بسیاری از اسامی مشهور در فرهنگ ایرانی اسلامی که امروز بر خیابانهای ماست مدارس ما را مزین کرده اند. مَدرس هایی در حوزه های علمیه به نامشان نامیده شده است برایشان در تقویمهایمان روز بزرگداشت در نظر گرفته شده است و ...
از اهالی عشق به:عین القضات همدانی، مولوی، حافظ، منصور حلاج ،
و از اهالی عقل به : ملاصدار، سهروردی، ناصرخسرو، فردوسی
آیا برخوردی که با عین القضات می شود و بدنش را در بوریا می پیچند و به آتش می کشند ، یا برخوردی که با مولوی و خاندانش می شود و از بلخ به قونیه می کشاندشان یا برخوردی که با حافظ می شود و اشعارش را به رمزآمیز ترین اشعار دوران او بدل میکند گویای موضوع نیست؟! خب بر آن اضافه کنید سرنوشت منصور حلاج و بسیاری دیگر از عرفای ما را که به علت کوتاهی مجال از آن میگذرم این افراد اکنون تکریم میشوند- گاهی با خودم می گویم شاید در حقیقت نفس این پاسداشت ها که از غرب به اینجا رسیده است برای این است که یادمان نرود با ایشان چه کرده ایم تا اگر بار دیگر کسی از این زمره را در کنار خویش دیدیم با تحقیر و تکفیر به دست آیندگانش نسپاریم. اما کو دیده عبرت گیر؟- جالب است که توسط همان کسان و اصنافی که روزی تکفیرشان می کردند امروز بزرگ داشته می شوند. گویا باید زمانی بگذرد وخونی ریخته شود تا ایشان در جایگاه قدیسان بنشینند .
باید بکشد عذاب تنهایی را آنکس که ز عصر خود فراتر باشد

ملاصدرا فرزند حاکم شیراز است اما سرنوشتی جز تبعید نمی یابد ، داستان سهروردی از کسی پنهان نیست. ناصر خسرو همان است که در فرار و گمنامی مرد و فردوسی بزرگ، پاکباخته ایست که همه چیزش را بر سر ایمانش گذاشت به وطن.
(ادامه دارد)

Tuesday, September 8, 2009

دوست عزیزی که میگه چرا از تخصصت خبری تو وبلاگت نیست و تهدید میکنه که برام پیام نمی گذاره...خب نذار ...من برخلاف دیگران اصلا به آزادی بیان اعتقادی ندارم...شوخی کردم به زودی وب سایت ما که یک دانشنامه هنری هست راه خواهد افتاد اغراق نیست اگر بگویم منحصر به فرد است و یکسال است که جوانیم رو به پاش ریختم ...این یکسال و بقیه اش فدای یه وجب خاک کردستان،سیستان، خوزستان یا هرجای دیگر این بهشت جهل زده

Monday, September 7, 2009

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی دلبرا، خطا اینجاست

Sunday, September 6, 2009

آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه گندم طلایی
از تشت طلا گرانبهاتر
در حادثه های ناگهانی
سالم ز مریض مبتلا تر
آسوده مشو، که بی نیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی
در تیر رس باد خزانی...

Thursday, September 3, 2009

با تو


من این حدیث نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی