Thursday, August 27, 2009


به روح تختی عزیز
آخرین پهلوان آیینی ایران
و گرامی معلم زندگیم
****
ساعتی آهسته می گریم
روی پلک شب چراغانی
روشنی در تیرگی غرق است
دور سوها سخت ظلمانی
سایه اشباح بر سرشانه تابوتی
و چون دزدان رسته بر زبانشان نغمه سوتی
در دل دیوار می رفتند...
پچ پچ اشباح می پیچد به خنده
زیر گوش شب
که فردا مرد دوران
از کنار مام خود ایران
کام می گیرد
ذهن تلخ خویش می شویم
یاد را از گوشه تاریک این خانقاه
می کشانم در میان سفره دوران دور و نور
زنگ و ضرب مرشد کامل
زیر تاق دل
مردمان چون موج دریاها خروشان و به هم پیچیده در تنگی
جگر ها خون شده از زخم دندانها
دو چشم خویش بر گود مروت دوخته
آهسته می گویند
کدامین پهلوان آیا؟!
به رسم آداب مرشد گفت:
جماعت! عاقبتمان جملگی کوچ است
اگر مردی نباشد میل و کباده همه پوچ است
کنون در گود
رفیقانی رقیب امروزاستادند
عبور مرگ می بینند و
با دستان
سیه چشم طمع را کور می سازند
و از خویشان مگر خویشی نمی خواهند...
جماعت جمله در غیرت
غریو شوق از هرسو
میانشان
پهلوانان چشمها نزدیک
بهت آلود
به هم با غصه می گویند
مبارک باد فهمیدن!
و در بالای بام زورخانه
ورای شیشه ای سرد و عرق کرده
دو چشم طفل
میان محو شیشه آستینش چهره ساییده
تمام صحنه ها را تام می بلعید
و می دانست اگر مردی نباشد صحنه دیگر نیست
زمان چرخید اندر گود ....
و طفل خُرد مردی شد
و چندی بعد
طنین زنگ مرشد آن فسرده نای در پوچی
جوانه زد میان کاسه چشمانی تهی در راه...
و شد یکتا دلیر و مرد مردستان
از آن پس پهلوان ما
هم او افتاده در غم ریسمان شادی مردم
خمیده زانوان
– چون صورتک ها خنده بر لب اشکها پنهان-
استاد
رایت را به دستی
سوی ایران تا غریبستان
زمین زد خورد و بر پاخاست
و بر اهریمنان تازید و بر بالای افرازید
رایت ایمان را
از آن پس پهلوان
آن قامتش البرز یاد آور
غمین آهنگر دوران که می دانست
آسوده
نیاسوده
به خود می گفت:
«هلا بایست خم شد از کمر
تا دست بفشارید
کنون این آخرین پیکار...»
و این جز سرنوشت پهلوانان نیست
می دانست
که او را چشمها در راه است...
زنگ و ضرب مرشد کامل
پهلوان تنها
زیر تاق دل
بالا را نظر می کرد
و از تردید هایش باز می پرسید
وگر مردی نباشد...؟
پهلوان جان رخصت اِستادن اینجا نیست
اینجا آخرین پرده است
در قمار زندگی شاید
پهلوانی آخرین برگ است...
دو چشم طفل
میان محو شیشه آستینش چهره ساییده
تمام صحنه ها را تام می بلعید
و می دانست
اگر مردی نباشد صحنه دیگر...

No comments:

Post a Comment